مصطفی باغبان جانباز دفاع مقدس ، با اشاره به ویژگی های فردی و اجتماعی حاج ذبیح الله بخشی، گفت: حاجی بخشی حاجی بخشی است، یعنی هیچ کس نمی تواند مثل حاجی بخشی باشد؛ او قبل از انقلاب مطابق بسیاری از افرای که پس از انقلاب پست و سمت گرفتند کار کرد، زندان رفت و سختی های فراوانی کشید و بعد از انقلاب هم نقش اول یک شخصیت سیاسی را در کرج داشت.
وی افزود: با وجود آنکه حاجی بخشی می توانست سمت های فراوانی بگیرد، اما همیشه سر باز زد. البته حرف او در میان مردم خریدار داشت و هیچ گاه سمت دولتی را قبول نکرد.
حاجی بخشی حتی به دنبال عطر بچه ها در جبهه بود
این جانباز 70 درصد قطع نخاعی ادامه داد: در زمان جنگ حاجی بخشی به کردستان رفت و در کردستان مقابل صدام ایستاد و در جنگ شرکت کرد یعنی هم مقابل کرد های معاند ایستاده بود و هم در مقابل بعثی ها می جنگید. از آن طرف هم می جنگید و هم پیشتیبانی جنگ را داشت. او در تهران وسایل مورد نیاز جنگ را برای لشکر 10 جمع آوری می کرد و نقش عجیب دیگری هم داشت که در موضوع پشتیبانی غیر نظامی و نیاز های رزمندگان همچون البسه، خورد و خوراک و ... فعال بود.
باغبان در ادامه گفت: در هیچ جنگی کسی فکر بوی خوش رزمنده را نمی کند اما حاجی بخشی دنبال عطر بچه ها بود؛ حتی زمانی که ما می خواستیم با حاجی بخشی شوخی کنیم می گفتیم : «تو دروغ می گویی. گازوئیل می ریزی در عطر های و می گویی استفاده کن!»
وقتی فرزند حاجی بخشی در مقابل چشمانش سوخت!
این جانباز جنگ تحمیلی ادامه داد: حاجی بخشی علی رغم اینکه در کردستان می جنگید، در پشت صحنه نیز پای امام خمینی (ره) ایستاده بود و اگر می دانست برای حمایت از خمینی باید جلوی منافقان بایستند؛ حاجی بخشی تهران بود.
وی با ذکر خاطره ای از زمان شهادت فرزند حاجی بخشی، گفت: او یک لندکروز داشت؛ این لندکروز را رها می کند و برای پرتاب خمپاره به سمت دشمن می رود اما وقتی بر می گردد می بیند داماد و فرزند او در ماشین در حال سوختن هستند. با دست خالی رمل ها را به سمت ماشین می پاشد اما با چشمانش می بیند که می سوزند. با این وجود وقتی می بیند رزمنده ها گریه می کنند، برمی گردد و می گوید «ما شالله ، حزب الله» پشت سرش فرزند و داماد سوخته اش هستند روبرویش رزمنده ها!
اگر نماینده هایی قدعلم می کردند حاجی بخشی مقابل مجلس بود!
باغبان به فعالیت های حاجی بخشی پس از جنگ تحمیلی اشاره کرد و گفت: اگر نماینده هایی در مجلس بلند می شدند و جلوی آقا قد علم می کردند، حاجی بخشی در مقابل مجلس بود و با عده ای شعار می داد.
وی افزود: در زمان دولت آقای هاشمی حاجی بخشی را خیلی تضعیف کردند و زمان دولت خاتمی نیز حاجی بخشی را اذیت کردند. ایشان یک تکه زمین داشت که آن را گاوداری کرده بود تا امورات خود را بگذراند و از مبادی دولتی پولی دریافت نکند اما نمی گذاشتند او کارش را انجام دهد.
مهاجرانی می گفت فقط یک جواب سلام ما را بدهد هر کاری بخواهد انجام می دهیم
باغبان همچنین عنوان داشت: « در زمان آقای خاتمی می خواستند به او میلیاردی پول بدهند که یک شعار برای آن ها بدهد اما نمی داد. حتی مهاجرانی می گفت فقط یک جواب سلام ما را بدهد هر کاری بخواهد انجام می دهیم.»
این جانباز قطع نخاعی افزود: «پای کار آقا در 18 تیر حاجی بخشی قناسه به گردن وارد میدان شد، 9 دی نیز همینطور؛ ظهر عاشورایی که فتنه به میدان آمد او در میدان حاضر بود. در زمان سازندگی و مشارکت به همه پشت کرد و رو به آیت الله خامنه ای بود؛ ثمره اش هم این است که مورد احترام و عزت واقع شده و در نماز جمعه تشییع شد.»

راننده ماشین هاشمی در زمان اعزام به جنگ چه کسی بود؟
وی تاکید کرد: «حاجی بخشی متلعق به یک لشکر نبود، متلعق به کل جبهه ها بود. در فیلم ها می بینیم که او در جمع دزفولی ها، کرمانی ها، اهوازی ها، ترک ها و ... شعار می دهد و در همه لشکر ها حضور داشت. حتی وقتی حاجی بخشی را در جلسات جنگ می دیدند روحیه می گرفتند.»
باغبان افزود: « در بسیاری از مواقعی که می خواستند آقای هاشمی را در جنگ ببرند، ایشان را در آمبولانس های مردمی می گذاشتند. در آن زمان حاجی بخشی می نشست پشت فرمان.»
وی ادامه داد: «همچنین وقتی وارد جماران می شد امام می خندید. حاجی بخشی هم خمینی را خنداند و هم خامنه ای را»
ماجرای حنای حاجی بخشی که دکتر های آلمانی را به اشتباه انداخت!
این جانباز قطع نخاعی در پایان با ذکر خاطره ای از حاجی بخشی در جبهه های جنگ، گفت: درعملیات والفجر 8 در بهمن شیر بودیم و قرار بود همه چیز را خالی کنیم و ببریم سمت عملیات؛ شهید دستواره آمدند و گفتند تمامی منابع آب را خالی کنید. دیدم حاجی بخشی مقابل من است و طبق قاعده حنا بندان ایشان که پدر و پیر جبهه بود به همه بدن من حنا مالید. هر جا رفتیم حنا را بشورم، دیدیم نمی توانم؛ چون هیچ آبی نبود. رفتم کنار نخل ها و به وسیله آب گل آلود سعی کردم حنا را پاک کنم. حنا روی من ماند و در عملیات جانباز قطع نخاع شدم. وقتی برگشتم پس از چند عمل جراحی گفتند بدن من کرم گذاشته است و باید به آلمان بروم. در هامبورگ مریض ها را در حوضچه می گذارند و تن او را می شورند و سپس به بخش انتقال می دهند. وقتی وارد حوضچه شدم آژیر خطر به صدا در آمد و من در آن حوض مانده بودم. حدود یک ساعت در حوض بودم که دیدم دو نفر با لباس های فضایی آمدند و از این آب در لیوان های مخصوص ریختند و بردند. بعد از ساعتی گفتند که تو شیمیایی شده ای و یک ماده شیمیایی از تو ساطع شده ، گفتم «به خدا این حنای حاجی بخشی نامرده!» در بدن من مانده بود و فکر کردند ماده شیمیای است. من 48 ساعت، فقط می گفتم «خدا از تو نگذرد حاجی بخشی!»