به گزارش«رهوا».برای چنین مباحث فقهی و فلسفی‌ پرچالشی چه کسی بهتر از روحانی‎ای که هم شاگرد آیات وحید خراسانی، جوادی‌آملی، میرزا هاشم آملی و … بوده و امروز کرسی تدریس در حوزه علمیه قم و دانشگاه‎های ایران و اروپا دارد و به قول پرفسور اُدو اشتاین باخ مستشرق معروف آلمانی، طراح گرایش نوینی در الهیات ادیان به نام “الهیات صلح و همزیستی” است. سخن از آیت‎الله سیدعباس قائم‎مقامی، روحانی ۵۳ ساله‎ای است که از جوانترین مجتهدین کاندیداتوری در انتخابات مجلس خبرگان بود و بر اساس شجره‎نامه منتشره در سایتش ۴۲ پشت وی به چهارمین امام شیعیان حضرت زین‎العابدین می‌رسد.

نویسنده کتاب ۱۲ جلدی سلسله مباحث ولايت فقيه که کتاب دیگری با عنوان «فلسفه سیاست» در نقد نظریه‎های ولایت فقیه دارد، بر این باور است که سه ویژگی «نقدرت قدرت و تقابل با آن»، «نخبگی همراه با بدنه اجتماعی» و «سخنگویی دین» نهاد روحانیت را تبدیل به نهاد بی‎رقیبی کرده بود. روحانیتی که بنا بر ضروریات پس از پیروزی انقلاب اسلامی و مطالبه مردم، وارد کار اجرایی شد و این «اضطرار» را تبدیل به «عادت» کرد.

اخیرا مسائلی که شاید بحث های حجره ای در حوزه بود به فضای رسانه ای کشیده شده است. مسئله نقد روحانیت و شأن روحانیت. از نظر شما جایگاه روحانیت از گذشته تا کنون چقدر تفاوت کرده؟ چه در تحریم تنباکو، چه ملی شدن بانک، چه نهضت ملی نفت و در ابعاد بزرگتر در انقلاب اسلامی، یک روحانی پرچمداری و رهبری جنبش‌های مردمی را در دست داشت. اما الان به جایی رسیدیم که مراجع از تریبون های مختلف نسبت به ناهنجاریهای احتماعی در جامعه نقد می کنند ولی تغییر محسوسی از طرف جامعه احساس نمی شود. این به نظرتان ناشی از چیست؟ آیا می توان گفت که جایگاه روحانیت و مرجعیت از گذشته تاکنون دستخوش تغییر شده یا اینکه سطح دینداری در جامعه کاهش پیدا کرده؟

بنده چون بیش از هر چیز یک معلم هستم، ذهنم همیشه در اینگونه سوالات به این موضوع منعطف می شود که باید «تعریف محور» بود. وقتی می گوییم شأن روحانیت تغییر پیدا کرده در ابتدا باید ببینیم که اصلا شأن روحانیت چه بوده که تغییر کرده؟ این سوالی است که معمولا در ارزیابی ها و بررسی ها، مورد غفلت قرار می گیرد.

به صورت تاریخی اگر برای روحانیت از تاریخ غیبت کبرا، یک نقطه شروع در نظر بگیریم که تقریبا هم فرض درستی است، می توان آن را به نهاد وکالت در عصر ائمه عسگریین (ع) بازگرداند. حدود هزار سال است که ساختار و نهادی شکل گرفته که در شکل گیری و تثبیت آن، مجموعه ای از مسائل تاریخی، معرفتی، عاطفی، سیاسی، اجتماعی و حتی اقتصادی دخیل بوده است. یعنی مجموعه ای از عوامل قدسی و عرفی در شکل گیری نهاد هزار ساله روحانیت دخالت داشته است. در این هزار سال مهمترین وجه اجتماعی و تاریخی این نهاد ، تقابل آن با قدرت بوده است. نقد قدرت و فاصله گیری انتقادی از قدرت، مهمترین ویژگی اجتماعی روحانیت بوده که صد البته ماهیت اعتقادی و اخلاقی نیز داشته و همین به خودی خود این نهاد را به سمت بدنه جامعه و به تعبیر امروز بخش های مدنی جامعه نزدیکتر می کرد.

این فقط یک جهت نهاد روحانیت بوده ، که خود همین جهت به تنهایی کافی است برای اینکه یک قشری را محبوب و مطلوب بدنه های اجتماعی کند. اما بالاتر از این، روحانیت از امتیازهای دیگری هم برخوردار بود که باز این محبوبیت، نفوذ و اثرگذاری را در اقشار مختلف جامعه و لایه های درونی جامعه بسیار تقویت و تعمیق می کرد. یکی از مهمترین این ویژگی ها این بوده که روحانیت از یک ” نخبگی توامان ” برخوردار بود. نخبگی توامان به این معنا که در عین حالی که از ویژگی های ممتازی نسبت به عموم افراد جامعه برخوردار بود ، یعنی بهره مندی از سواد، علم و دانش – مخصوصا در دوره هایی که طبیعتا قشر باسواد و فرهیخته کمتر بوده اند-، اما هیچگاه این نخبگی باعث نشد که روحانیان و نهاد روحانیت، متمایز از بدنه اجتماعی قرار گیرند و هم زبانی خود با عامه مردم را از دست بدهند. این یک ویژگی شگرف است که فردی یا نهدی در عین نخبگی، در متن جامعه و هم زبان و هم ادراک با آن باشد. هیچ نهادی را نمی توانید پیدا کنید که با برخورداری از این صفات اینگونه در مردم اثرگذار و صاحب نفوذ باشد. حالا سخنگویی روحانیون از جانب دین، باز عمیقا بر این ویژگی می افزاید. دین در اعماق فطرت و درون انسان ها حضور دارد و برآمده از عمیق ترین خواسته ها و باورهای انسان است.

باز افراد روحانیت، در نگاه عموم محبوب ترین ها می شدند. چون این سرمایه خیلی فزاینده است و به صورت بالنده قدرت این را دارد تا هر کسی که به آن انتساب و اتصال داشته باشد را حمایت و تغذیه کند. اما روحانیت سَلف ، بر حسب میراث تاریخی ای که از ایشان در دست داریم معمولا حتی از این سرمایه استفاده مصرفی نکرده اند و با عملکرد علمی و عملی خود آن را افزایش می دادند.

یعنی در اعصار گذشته فرضا بنده به عنوان یک فرد روحانی، آخوند، منبری ، امام جماعت محله و یا مرجع تقلید ، درست است که مشروعیتم را از انتساب به این نهاد که برخوردار از آن سه خصوصیت بی نظیر و بی بدیل است می گرفتم اما در عین حال در استمرار ، دائما بر این سرمایه نیز می افزودم. مردم، سلوک معنوی من و بی اعتنایی ام را به دنیا می دیدند ، ایثار و شفقتم را نسبت به خودشان می دیدند، همراهی مرا باخود در نشیب و فراز زندگی می دیدند، و با مشاهده من به عنوان یک الگوی عینی و عملی ، اطمینان و باور عمیقی نسبت به آموزه های دینی پیا می کردند. دهها ویژه گی و خصوصیت اخلاقی و رفتاری دیگر ، در کنار آن نخبگی و هم زبانیِ توامان ، روحانیت را در نگاه آنان تبدیل به نمونه ای بی رقیب کرده بود. پس چرا نباید عاشق و سرسپرده من روحانی با این خصوصیات شوند؟! این طبیعت انسان است. الانسان عبید الاحسان. می خواهم بگویم این گذشته روحانیت بوده، حالا یکباره اتفاقی افتاد و تاریخ ورق خورد. حالا باید ببینیم که کدام یک از این عناصر در این گذارِ تاریخی دستخوش تغییر شده؟

اگر از همان محور اول که به قول شما «نقد و تقابل با قدرت» بوده بخواهیم به بررسی نقش روحانیت بپردازیم، به نظر می‌رسد که این مقوله پس از پیروزی انقلاب، دستخوش تغییر شده است، چون روحانیت وارد بدنه حاکمیت شده است.

من هم برای همین پیشینه و سابقه تاریخی این موضوع را بیان کردم و آن را به دو بخش تقسیم کردم. حالا روحانیت با این سابقه که گفتم ، اینک یک لاحقه ای هم پیدا کرده که حالا باید نسبت به آن سابقه و کارنامه پیشین ، این لاحقه و کارنامه پسین را بسنجیم. من هنوز وارد این بحث دوم نشده ام و فقط اشاره ای به سابقه تاریخی کردم که روحانیت با پیشینه هزار ساله، حالا با یک پسینه ۴۰ ساله پس از انقلاب هم روبرو شده است.

البته در آن هزار سال در خیلی از مقاطع تاریخی، روحانیت در کنار قدرت هم بوده. مثلا در دوره صفویه، مقام شیخ الاسلامی داشته اند.

حتی قبل تر، جناب خواجه نصیرالدین طوسی که وزیر هولاکوخان بود.

منظورم این است که آنها در کنار قدرت بودند و محبوب هم بودند. یعنی در عین حالی که شاید به نوعی چسبیده به قدرت بودند محبوب هم بودند. شاید چون به قدرت نگاه ابزاری نداشتند.

اولا من به سابقه هزارسالانه نهاد روحانیت اشاره کردم و منافاتی با این ندارد که در برهه هایی از این تاریخ طولانی ، افرادی از روحانیت بگونه ای دیگر عمل کرده باشند. در این بحث آنچه که به عنوان سابقه و عملکرد نهادی به ثبت رسیده ، اهمیت دارد و «نقد قدرت» را به عنوان یکی از سه ” کارکرد نهادی” موثر بر جایگاه روحانیت عرض کردم. ثانیا درهمان زمانی هم که مد نظر شماست، مجموعه ای از بزرگان روحانیت در ایران و نجف نظیر جناب محقق اردبیلی و یا جناب ملاصدرا و یا حتی جناب فیض کاشانی و… در چارچوب همان کارکرد نهادی، از قدرت فاصله و احیانا تقابل داشتند. و یا حتی کسی نظیر شیخ بهایی نیز که ظاهرا همراهی با قدرت داشته ، شواهد گویایی وجود دارد که فاصله انتقادی خود را حفظ می کرده است و از این جهت مثلا با کسی چون محقق کرکی تفاوت داشته است. و اساسا در مورد برخی از این بزرگان انگیزه اصلی ای که آنان را به این حوزه می کشانده که همراهی هایی هم با قدرت داشته باشند ، همان مهار قدرت و نقد مصلحانه و موثر بوده است، حالا اینکه چقدر در واقعیت موثر بوده و آیا تجربه قابل دفاعی از این شیوه نقد و مهار به دست می آورده اند سخن دیگری است.

اتفاقا لازمه فاصله انتقادی همیشه “بر سلطه بودن” یعنی “بر قدرت بودن” نیست ، مثل آنچه که برخی از روشنفکران ما می گفتند . نخیر، مهم آن است که نتیجه کار، نقد قدرت باشد. حال اگر پاره ای همراهی ها به مهار و کنترل قدرت بیانجامد، آیا باید از آن چشم پوشید یا اینکه شجاعانه آن را پذیرفت ؟ این آموزه مهمی است که نقد قدرت را مثل خیلی از مفاهیم دیگر باید معیاری تعریف کرد نه شکلی و صوری. و اتفاقا در ادامه بحثمان در مورد لاحقه روحانیت به این آموزه ارزشمند نیازمندیم. با قدرت بودن اگر به معنای تقدیس قدرت و کمک به لجام گسیختگی آن باشد ، آلودگی و تباه شدن است . اما اگر با راهیابی به قدرت و یا با کنار آن قرارگرفتن ، می توان به دریده شدن پرده دروغین قداست از چهره قدرت و مهارِ نهادینه آن کمک کرد ، و در عین حا آن را به خدمت عدالت و استیفای حداکثری حقوق عامه درآورد ،چرا نباید چنین کرد؟ مهم این است که نباید به قدرت قداست بخشید، نباید تقدیس قدرت کرد، نباید قدرت را افسار گسیخته تعریف کرد. ولی مگر حضرت امیر (صلوات الله علیه) صاحب قدرت نشد؟ ایشان رئیس امپراطوری اسلامی آن زمان و محور و مرکز قدرت بود اما در عین حال پایه گذار نقد و مهار نهادینه قدرت در تاریخ تفکر اسلامی است.

با اینکه اشاره داشتید علی رغم نزدیکی روحانیت به قدرت، نباید به قدرت قداست بخشید ولی بعد از انقلاب با توجه به اینکه بسیاری از روحانیون در جایگاه‎های حاکمیتی حضور داشتند، شاید کمتر شاهد نقد حاکمیت از طرف روحانیت بودیم.

من در ابتدا به یکی، دو نکته اشاره می کنم و بعد بحثمان را ادامه می دهیم. اولا آن سابقه هزار ساله را که یادآور شدم برای آن بود که بعد این سابقه ۴۰ ساله اخیر را بگویم. اولین چیزی که به ذهن هر ناقد یا منتقد منصفی می آید، این است که آن پیشینۀ هزار ساله با این پسینۀ چهل ساله اصلا توازن ندارد. خود این عدم توازن قاعدتا ما را به یک موضع انصاف در نقد دعوت می کند، و آن اینکه باید هر نقدی که نسبت به این عملکرد چهل سال صورت می گیرد، توام با واقع بینی باشد. من شخصا سابقه کمی در نقد هم لباسی های خودم ندارم و لااقل از ۲۰ سال پیش این حرف را زده ام و کم و بیش هم منتشر شده. یادم می آید اواسط دهه ۷۰ مصاحبه ای کرده بود راجع به همین بحث روحانیت و تاکید کردم که حضور روحانیت در مسائل اجرایی نباید تداوم یابد، اگر در برخی بخش های نظارتی حضور این قشر قانونا و منطقا اقتضاء می کند اما هیچ الزامی به ترجیح روحانیت برای حضور در شئون اجرایی نیست . این مصاحبه بازتاب‌هایی هم داشت و یکی از کسانی که واکنش نشان داد مرحوم آیت الله مهدوی کنی بود؛ که من برایشان توضیح دادم و قانع کننده بود.

بنابراین به جدّ معتقد به نقد جدی عملکرد روحانیت هستم. اما در عین حال نباید واقعیت ها را نادیده گرفت و از جاده انصاف خارج شد. یادم می آید یک وقت حدود سال ۷۷- ۷۸، زمانی که هنوز صدام در قدرت بود ولی اوضاع عراق به سمت فروپاشی بود ، به شهید آیت الله حکیم به حالت شوخی- جدی گفتم : «آقا شما مواظب باشید که رفتید و رهبر عراق شدید، خراب کاری های مارا تکرار نکنید ، از تجربه ما در ایران استفاده کنید». با آنکه لحن من خیلی جدی نبود اما یکباره ایشان خیلی جدی شد و گفت: «فلانی چه می گویی؟ کجا خراب کردیم؟ بله، اشکالات هست اما روحانیت با آنکه تجربه چنین کارهایی را نداشته، با این حال چه تحول بزرگی را رهبری کرد وچه مسولیت بزرگی را قبول کرد و در این ۲۰ سال چه کارهای بزرگی انجام گرفته»! این واکنش ایشان ، از آن جهت برایم تنبه برانگیز بود که ما گاهی در نقدهایمان خیلی ذهنی عمل می کنیم و تناسب بین اجزای مختلف واقعیت را رعایت نمی کنیم و در عین حال این هرگز به آن معنا نیست که درصدد توجیه بربیاییم.

دقیقا می‎خواستم همین را بپرسم!

پاسخ من این است که بله این یک الزام ضروری بود ، چون جامعه از او خواسته بود. شاید سن تان به اوایل انقلاب نرسد، من هم آن زمان خیلی سنی نداشتم اما در تمام صحنه های میدانی انقلاب از سال ۵۶ به بعد شاهد وناظر بوده ام؛ ( چون جوانان و نوجوانان آن موقع بسیار بیش از سنّ شان قدرت درک و انگیزه و انرژی داشتند) . مردم آن زمان به روحانیت بسیار مراجعه می کردند. حتما موضع امام را از همان اول می دانید که تاکید داشتند روحانیت فقط نقش نظارتی بپذیرد و ورود در مدیریت اجرایی نداشته باشد. برای همین بود که امام بهمن ماه وارد ایران شدند و اسفندماه به قم رفتند. یعنی نگذاشتند به سال نو برسد حتی به دو ماه نرسید که ایشان به قم رفتند. این در عین حال یک حرکت نمادین بود. امام، پدر انقلاب بود و قصد فاصله گرفتن از آن را نداشت، بلکه می خواست بگوید که من فقط نقش نظارتی دارم و اجرا دست خود مردم است. شما ببینید تا دور دوم ریاست جمهوری آیت‎الله خامنه‎ای، بخشی از روحانیت هنوز قانع نشده بود که وارد مباحث اجرایی شود، چون این ورود را به عنوان یک اضطرار و بر مبنای مصلحت پذیرفته بودند ، بنابراین می پرسیدند چرا باید این موضوع ادامه پیدا کند؟ یک دوره‎ای اضطرار بود و تمام شد. لذا در دور دوم ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای ، حتی برخی از اقایان مدرسین قم مخالف کاندیداتوری یک روحانی بودند؛ که در نهایت جلساتی گذاشتند و هم دیگر را متقاعد کردند. که البته طبیعی هم بود که وقتی یک دوره کسی رییس جمهور بوده، دور دوم هم باشد.

می خواهم بگویم متأثر از دیدگاههای امام (ره) تا مدتها این ذهنیت در میان خود بزرگان روحانی بود اما دائما جامعه حضور آنها را طلب می کرد. اما اشکال این است که این ضرورت حضور روحانیت، بعدها تا حدی تبدیل به عادت شد که این مورد نقد است.ولی اصل این حضور فقط و فقط براساس ضرورت بود و اگر روحانیت به این ضرورت تاریخی تن نمی داند تردید نکنید که امروز ، اگر هنوز امکانی برایمان باقی بود و کشوری برجای بود به جای بحث امروزمان در مورد نقد عملکرد روحانیت ، مسولیت گریزی ، عافیت طلبی و بی تدبیری روحانیت در آن برهۀ تاریخی ، موضوع نقدمان بود. ببینید روحانیت با آن سابقه که اشاره شد با آنکه هیچ تجربه اجرایی نداشت، اما تنها نهاد بی بدیل مورد اعتماد مردم بود.

لااقل از مشروطیت به بعد، در کنار روحانیت با طیف دیگری از نخبگان یا به عبارتی روشنفکران غیرمذهبی روبرو هستیم که به تعبیر مرحوم جلال آل‎احمد، دچار نوعی غربت اجتماعی هستند. یعنی مردم احساس هم خویشی با اینها نمی کنند و فقط متفاوت بودنشان را درک می کنند. برای همین است که آنها هیچوقت نتوانستند بدیلی برای روحانیت در اثرگذاری بر توده مردم باشند.

من فعلا دارم توصیفی بحث می کنم و نه داورانه.

مجموعه این سه ویژگی «نقد قدرت و تقابل با آن»، «نخبگی همراه با بدنه جامعه» و «سخنگویی دین»، نهاد روحانیت را می تواند تبدیل به یک نهاد بی رقیب کند، چنانکه کرده بود. یک اتفاق بزرگ تاریخی بی نظیر به نام انقلاب اسلامی افتاده. خصوصیت انقلاب هم دگرگونی و جابجایی تمام ساختارهاست. جامعه در ابتدای یک فصل جدیدی از تاریخ قرار گرفته. شما کمیته‌ها را یادتان می‎آید که چگونه شکل گرفت؟ مردم در آن دوران عمدتا فقط به روحانیت اعتماد داشتند. برای همین مثلا هرچه اسلحه جمع آوری می‎شد، تحویل آنها می شد. یکی از همین آقایان می گفت که ما نشسته بودیم و همینطور کامیون کامیون و وانت وانت برایمان اسلحه می آوردند. من جا نداشتم، زنگ زدم به مرحوم آقای طالقانی تا برای ایشان بفرستم، ایشان گفت که خود من برایتان فرستادم چون خانه من هم پر است و دیگر جا نداریم! فضا اینگونه بود که مردم کس دیگری غیر از روحانیون محلات را نمی شناختند و نهادی غیر از نهاد مسجد را نمی شناختند. بنابراین روحانیت درگیر کارهایی شد که هیچ تجربه اش را نداشت. تا اینجا قابل درک است، و کارهای بسیاربزرگی هم انجام گرفت. و الان نمی توان غیرمنصفانه چند قطعه ای را از آن مجموعه و از آن شرایط ، انتزاع کرد وبا بزرگ نمایی ، ژست نقد گرفت! حتما حتما ما به این نقد نیاز داریم و حتما حتما خودمان هم به بسیاری از عملکردها، رفتارها، تصمیم های انجام گرفته نقد داریم. و حتما حتما بعضی از کارهای انجام گرفته را غیرشرعی، غیراخلاقی و غیرانسانی می دانیم. اما اینکه بخواهند از این تجزیه، یک ترکیبی را درست کنند و یکسره کلیت انقلاب و رفتار انقلابیون و سران انقلاب را هدف قرار داده و نفی کنند، بی تردید این یک روش نادرست غیرعلمی ، غیراخلاقی و غیرمنصفانه است.

بگذارید نمونه ای را برایتان مثال بزنم. یکی از بستگان ما می گفت که در مقر امام در مدرسه علوی بودم و همینطور تلفن زنگ می زد. در همان ایام دوازدهم تا بیست و دوم بهمن در همان مدرسه علوی ، صدها کار ریز و درشت انجام می گرفت . مثلا تلویزیون خصوصی درست کرده بودند تا انحصار خبر رسانی رژیم را بشکنند ، رفت‌وآمد به آنجا خیلی زیاد بود درحالی که نه مرکز فرماندهی داشت و نه تشکیلات. معلوم است که هرج و مرج پیش می آید. ایشان می گفت که تلفن همینطور زنگ می زد و هرکسی می رسید این گوشی را برمی داشت. یکبار که ایشان آنجا بوده تلفن مقر امام مدام زنگ می زده و کسی آن را برنمی داشته تا اینکه ایشان گوشی را برمی‎دارد. می گفت که گفتم «بله، بفرمایید!» صدای آن طرف خط گفت «من مطهری هستم، شما؟» من خودم را معرفی کردم و شناخت. با حالت التهاب و نگرانی شدید که معمولا در لحن و گفتار ایشان بروز می کرد ، گفتند که «آقا چرا گوشی را برنمی دارید؟ سریعا به آقای ربانی شیرازی بگویید این کتابخانه سلطنتی میراث ملی ماست. عده ای ریخته اند و به عنوان اینکه اسم این نهاد، سلطنتی است، ریخته اند و دارند آنجا را آتش می زنند و قصد غارت و نابودی آن را دارند بگوئید به هر نحوی که هست جلوی این کار را بگیرند، هیچ کاری واجب تر از این نیست که یک گروه مسلح بردارند و از آنجا حفاظت کنند ».

حالا شما تصور کنید که اگر مرحوم آیت الله مطهری اصلا از این ماجرا مطلع نشده بود، حتما تمام کتابخانه سلطنتی نابود می شد و بعد می گفتند که انقلاب کتاب سوزان راه انداخت و این را به صدر تا ذیل انقلاب و حتی چه بسا به خود مرحوم مطهری نسبت می دادند! من خودم بیست و یکم بهمن در ساختمان مجلس شورا در بهارستان بودم و دیدم که در میان آن هیجان غیرقابل کنترل مردم ، عده ای چه کار که نمی کردند،هرچه دست شان می رسید را واقعا غارت می کردند! از قاشق و چنگال های نقره گرفته تا تابلوها ، صندلی ها و دیگر لوازم. انگار ماموریت داشتند که هیچ چیز در آنجا باقی نماند ، یا باید ببرند یا باید نابود کنند! اصلا نگاهی به آینده وجود نداشت.

اخیرا یک فایل صوتی از مرحوم دکتر یزدی که آن زمان مصاحبه کرده بود، دست به دست می شود. در آن بحبوحه روزهای نخست انقلاب ایشان در برابر انتقادها نسبت به برخی از هرج و مرج ها ، خیلی منطقی پاسخ می دهد. او فردی غرب دیده بود که نظم جهانی را می شناخت. اما با درکی که از شرایط ویژه و خاص انقلاب دارد ، بدون اینکه بخواهد از آن بی نظمی ها و ناهنجاری ها دفاع کند، واقع بینانه آن را به شرایط خاص و گریزناپذیر انقلابی مربوط می داند و در آن مصاحبه نقل به مضمون می گوید «انقلاب است! چکارش می توانیم بکنیم؟ .» واقعا هم تا کسی شرایط انقلاب را درک نکند نمی تواند قضاوت منصفانه ای داشته باشد. خوب اگر خیلی دلشان می سوخت و نگران بی نظمی ها و هرج و مرج ها بودند ، می خواستند کاری نکنند که مردم با انقلاب، واکنش نشان دهند . عاملان اصلی ظلم به مردم باعث شدند تا مردم برای مطالبه حق خود ، راهی جز انقلاب نیابند. حالا که انقلاب شد در کنار تحولات بنیادینی که در جهت اصلاح وضع موجود به دنبال دارد ، به ناچار عوارضی هم دارد که بی هیچ تردید مطلوب بسیاری از انقلابیون و رهبران انقلاب نبوده و نیست. و طبعا کسانی که آگاهانه از این عوارض سوء استفاده کردند و یا به آن دامن زدند و یا می توانستند از دامنه آثار آن بکاهند و چنین نکردند باید پاسخگو باشند ، ولی اولا این هیچ ربطی به اصل انقلاب و رهبران اصلی آن ندارد و ثانیا در این میان سهم آنان که با ظلم و بیداد خود به انقلاب ضرورت بخشیدند ، نباید نادیده گرفته شود . آن کسانی که پایشان را تا آنجا که می شد روی خرخره مردم گذاشتند تا مردم راهی جز انقلاب نبینند. انقلاب که یک شبه انجام شدنی نیست.

اینها را گفتم که تاکید کنم در نقد منصفانه باید این تناسب ها را در نظر بگیریم. در نقد نمی شود فقط یکسویه عمل کرد و بخشی از واقعیت را بصورت گزینشی مبنا قرار داد.

واجبات شرعی چیست؟

دین، دعوت است. دعوت یعنی چه؟ من خیلی ساده عرض می کنم خدمتتان، هرچند که مفهوم دعوت از آنچه که می گویم هم خیلی ظریف تر است. مثلا من به شما می گویم که تشریف بیاورید منزل، مهمانمان باشید. این دعوت است. در دعوت، محبت، لطف، صمیمیت، برابری و یکسانی است حتی اگر من در مرتبه برتر هم که باشم وقتی از شما دعوت می کنم، یعنی در موضع برابر با شما قرار گرفته ام که دعوت تان می کنم. پس موضع دین، موضع قدرت نیست.

این تقریبا همان است که به زور مردم را نمی‏‎شود به بهشت فرستاد؟

به یک معنا بله. در دین ما اصلا اجبار یعنی الزام معطوف به قدرت نداریم، اما وقتی همین گزاره های دینی مبنای قانون شود، در این صورت الزام قانونی پیدا می کند. هرقانونی که در یک روند دموکراتیک مبنای عمل اجتماعی قرار گیرد از الزامات حقوقی برخوردار می شود اما این الزامات اصالتا ربطی به دین ندارد. من از شما سوال می کنم که حجاب اجباری است یا غیراجباری؟

براساس قانون ما اجباری است.

از جهت شرعی اجباری است یا نیست؟

مطمئن نیستم، نمی‎توانم به این سوالتان پاسخ بدهم.

من به عنوان یک روحانی به شما می گویم که حجاب یک ضرورت شرعی است. ضرورت شرعی هم یک دعوت است یعنی می گوید تو اگر می خواهی دین دار باشی، لازمه این دینداری رعایت این حدود است. در اصل دینداری اجبار نیست، چطور در فرعش می تواند اجبار باشد؟ این تناقض را کجا باید برد؟

به مجلس! چون آنجاست که این موضوع را تبدیل به قانون کرده است.

عیبی ندارد، حرفی نداریم.عرض کردم در یک روند حقوقی و دمکراتیک مثلا توسط مجلس نمایندگان هر چیزی و از جمله حجاب ، می تواند شکل قانونی و الزام حقوقی پیدا کند.

به نام دین؟

خیر! این الزام را هرگز نمی توان مستقیما به شرع و دین نسبت داد. عیبی ندارد که این موضوع را به عنوان قانون اجرا کنند. ولی دیگر نگویند که این را دین گفته و دین حجاب را اجباری کرده! حجاب از نظر دینی ضروری است ولی اجباری نیست و حتی اگر کسی پیدا شود که روی برخی مبانی خاص اجتهادی ، فتوایش چیز دیگری باشد نهایت این است که از استنباط فقهی خود می تواند خبر بدهد ولی نمی تواندهرگز اجباری بودن را بر گردن دین بگذارد . آن وقت اگر توسط دستگاههای قانونگذار جنبه قانونی و الزامی پیدا کرد ، کسی آن را نقد کند، قانون را نقد کرده ، این دیگر نقد شریعت و نقد دین نیست. با قانون نمی توان مخالفت عملی داشت ولی می توانم مخالفت نظری داشته باشم. ولی به عنوان یک مسلمان معتقد ، نمی توان با حکم شرعی مخالفت نظری کرد، مگر اینکه مخالفت نظری، جنبه اجتهادی داشته باشد که مسئله تخصصی و بحثی جداست.

فکر نمی‎کنید نتیجه اش یکی است؟

نه، قطعا نتیجه اش دو تاست. اجازه بفرمایید. اولا توضیح دادم که وقتی چنین اجباری از موضع قانون باشد نه دین، این را می توانید نقد و احیانا از همان مجاری قانونی نقض کنید. یعنی می توانید اصلا لغوش کنید

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی